شمیم زندگی

دعاکن آن اتِفاق قشنگ بیفتد:)

شمیم زندگی

دعاکن آن اتِفاق قشنگ بیفتد:)

امروز روی سرشاخه های درخت امید یک شکوفه صورتی رویش پیداکرد...قدمت به این دنیای پرهیاهو ومملو از رمزو راز مبارکheart

                                              بهمن ماه هم آمد،ان هم مبارکheart

۰۱ بهمن ۹۷ ، ۲۰:۴۰
بانو محدثه

بگذاربنویسم:

ازروزهایی که اززمزمه های آدمهاو حرفهای بی پایان دل و رویاهای شلوغ ذهن

خسته شدم...

میدوم اما به مقصدنمیرسم

شاید اگر برای 1دقیقه آدمها وذهن ودل ورویاهاساکت میشدند

دنیا جای زیباتری میشد

ازهمه زمزمه هابگذریم

هجوم حرفهایی که باید روی کاغذ می امدند اما در ذهن مدفون شدن،

این مصیبت بزرگتری است...

 

#محدثه_بانو

:(

۳۰ دی ۹۷ ، ۱۷:۰۵
بانو محدثه

اینقدر زمستان وفرزند اولش دی ماه زود مهمونم شدند که یادم رفت ازمهمانان قبلی_پاییزو اذرماه_خیلی عاشقانه خداحافظی کنم...قضیه چیه؟ نمیدونم خودمم.....دعامیکنم انار دلت ترک بردارد* وتااخرین روزسرمای زمستان تمامت گرم شود....

پ.ن:کلی حرف دارم بنویسم ازروزتولد وشب یلدا،وقت برای نوشتن ندارم اماباید برای نوشت فرصتی را در زمان اینده رزرو کنم:)

+عنوان از اهنگ هوروش باند

+ایکون کنار عنوان وبلاگ هم زمستونی شد:)

*ازیکی از اشعار عرفان نظراهاری

۰۴ دی ۹۷ ، ۲۰:۲۴
بانو محدثه

تو تقویم چیزی ننوشته اما فردا تولد یه دختره،

این اتفاق به وسعت یک تاریخ

و

به اندازه شکافتن مرزهای جغرافیایی حائز اهمیته

به گمانم این موضوع رو برفهای خیلی سالهای پیش شهادت دهند...

 

زیگوت(اولین سلول ادمی که به آن سلول تخم نیزمیگویند واز لقاح اسپرم وتخمک بوحود امده)

photo : Ben.schayler (take photo with apple mobile) +heart

۲۸ آذر ۹۷ ، ۱۱:۵۱
بانو محدثه

دارم فکرمیکنم به خودم،رویاهای صادقه ی هرشبم،به ارزوهام،به اینده،به مامان وبابا ومامانبزرگ وسالهای خیلی پیش وسالهایی که قراره بی وقفه بیایند و بروند وخاطره شوند،به بحرانهایی که میگذرانم وبه روزهای سخت واتفاقات غیرمنتظره،دارم به تک تکشان فکرمیکنم،حتی دارم به پاییزوبرگهای خشک ودرختان نیمه جان وبه اسمونی که گاه وبیگاه میگِریَد ومیغُرَد فکرمیکنم،به اینکه قرارنبودپاییزهای زندگیه من اینگونه باشد اماامسال اینگونه شد،قراربودباهربرگ پاییزی که ازشاخه های خشک ومُرده به زمین سقود میکند خنده ها وشادیهای من به اسمون پَر بزنند وصعودکنند وبا روزهای پاییزی عشق کنم و خاطره بازی کنم ودرهوای سرد وشمیم باران چایی بنوشم وکتاب اشعار عاشقانه ی سیدعلی صالحی راباتمام وجود وباصدای بلند بخوانم و درهوای بارانی عشق بازی کنم یا نه لباس گرم بپوشم و دوربین عکاسی ام را بردارم وبه چهارباغ بروم واز منظره ی دلرباوعاشقانه ی انجاعکس بگیرم اما نشد رویاهایی که قبل از امدن پاییز درذهنم میپروراندم به یکباره پوچ وفراموش شدند به گمانم یکی در حوالی ام من وپاییز رو طلسم کرد....سهم من ازپاییز امسال جدایی وتلخی و نگرانی وغم بود،نمیدانم پاریس وبارانهایش یا سوئد وسرمایش و کالیفرنیا واتش جهنمش در چه وضع اند اما خبر دارم که هرجاکه دلم میخواهد روزی میروم من باید رویاهای صادقه ی هرشبم رو واقعی کنم، شاید سال بعدیاسالهای بعد یک روز بارانی در سوئد را دراین دفتر خاطرات بنویسم،باید رویاهایم رو ممکن وحقیقی کنم چون به قول انیشتین درنهایت همه شبیه رویاهایشان میشوند، از همین الان سفربه سوئد دریک روز بارانی یاحتی برفی را دراینده رزرو میکنم:)

 

photo : stockholm (sweden)+heart

۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۵:۲۸
بانو محدثه

یک روز فکرش رو نمیکردم که اینقدر ظرف ساعتها و ثانیه هایم پُر شده باشدکه فرصت نکنم مداد و دفترخاطراتم رو بردارم وبه روایت روزهای زندگی ام بپردازم،اینقدر مهرماه با اتفاقات و تصمیمات و حوادث مختلف ثانیه هایم رو اشغال کردندکه نفهمیدم روزهایش گذاشتن حتی نتونستم درست و حسابی مهرماه را بِبویَم وبرگهای خشکش را بالطافت ببوسم،حتی نفهمیدم چگونه ابان ماه امد و نشدبه فرشته ی ابان خوش امد بگویم،چشمانم رو بازکردم ودیدم ابان ماه هم دارد میرود ومن میزبان ومهمانپذیرخوبی نبودم تمام حواسم به کتابهایم ومفاهیمش بود یا اونقدرسرماخوردگی ام کِش دار شد که نتوانستم مداددستم بگیرم وبنویسم ابان ماه چگونه بود،این روزها که هوا واسمانش دلچسب و فضا باشمیم باران پرشده واغلب زمینهاخیس هست من کوله باری ازحرفهای ناگفته ونانوشته دارم،مانده ام این همه حرف واتفاقات رو چگونه جمله بندی کنم وبنویسم تا رویدادی جا نیفتد از همه ی اینها بگذریم روزهای بارانی همیشه یک دلتنگی عجیب وعمیق وبزرگی دارم ،من دلتنگ ادم ناشناسی هستم که میدانم اگربودحال همه ی ماخوب بودحتی حال من،به گمانم اگر اویی که باید باشد در یکی ازهمین روزهای بارانی پابه زندگی ام بگذارد برای همیشه یک لبخندپهن مهمان لبهایم میشود....به قول صادق هداین دیشب که نمیدانستم برای کدامیک از دردهایم گریه کنم کلی خندیده م من هم کلی خندیدم:ازاین که پسرعمه م مشکوک به یک بیماری خطرناک ژنتیک هست وبچه توشکم عمه هم احتمالابیماری برادرش روداشته باشه یا قطع ارتباطم با بهناز ویاکشیدن دندان عقلم واسترس امتحان ارشد وگرونی کتابها و نگرانی برای اینده اینهاهمه وهمه بخشهایی ازدردهای بنده هستن که دراین دوماه باانهاروزگاری سپری کردم...ازاینکه دریک روزبارانی باان دلتنگی قدیمی برای همیشه ازبهناز خداحافظی کردم دردناک بود،اه برای بچه های کوچیک عمه غصه دارم،بیشک اگر دردورنج وغصه این روزهایم شبیه تومور سرطانی بود اکنون یک تومورسرطانیه بزرگ وازنوع بدخیم بود،نمیخواهم بگویم این روزهابدهستن یابعد از خاتمه رفاقت بابهناز ازتمام روزهای بارانی متنفرم نه اصلا امافقط کل این شهربرایم سنگین است ونفسم به سختی بالامی اید،به گمانم بهتراست روزهای بارانی چایی به دستم بگیرم وصندلی زیر اسمون خدابگذارم وخیس شوم وچایی بنوشم یا پشت پنجره بنشیم وشعربخوانم وفکرکنم،فکرکنم..حرفهای زیادی باقیمانده که باید مو به مو بنویسم فقط باید زمان امانم دهد...

۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۲
بانو محدثه

 

دعامیکنم همانطور که بی وقفه باران میبارد ،باهر ریزش باران ارزویی براورده شود وغمی شسته،مثلا تو بیایی وکنارم باشی تااخرعمر،ایا این ارزو اجابت میشود؟پاییز مهربان او را هم برای من بفرست...

۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۸
بانو محدثه

متاسفانه یا خوشبخاتنه یه ادم دیگه هم به لیست ادمهای بلاک شده ی زندگیم اضافه کردم البته خیلی وقت پیش باید این کاررومیکردم اما نمیدونم به خودم یا به طرف مقابلم فرصت دادم اماحالامیبینم اشتباه کردم،به نظرمن خیلی از ادمهای بلاک شده رو نباید نفرین کرد یانباید دست خداسپرد بهترین گزینه اینه که اینجورادمهارو دست زمان بسپری چون زمان، استاد جدی وسختگیرتری حتی نسبت به خداهست و من اون ادم رو دست زمان سپردم...

قضیه مربوط به ادمی هست که دوشب پیش مقابل چشم پدرومادرم دلم را شدید وعجیب شکوند و من ازاول تااخر به حرفهاش گوش میکردم ولبخند میزدم از آن لبخندهایی که عجیب تلخ و بد است ،سکوت کرده بودم از آن سکوتهایی که پر از حرف بود اما ترجیحا در صندوقچه دلم مدفون موند اماپدر و مادرم سکوت نکردند وازمن دفاع میکردند اماادم مقابلمان انقدر جاهل و زبان نفهم بودکه دفاعیه بی فایده بود،منطق،منطق میشناسد وقتی او منطقی نیست گفتن وادامه دادن بی فایده ست.حرفهایش و دل شکاندنهایش مث پتکی که هربار ساختمان وجودم رو فروریزد بارها و بارها شکستم و فروریختم وهرباربه خداگفتم :خدایاالان اینجاهستی؟!!!؟؟داری میبینی ؟؟؟!!!میشنوی؟؟؟!!همینطورکه داشت دلم را هزاران تکه میکردو حرفهایش در سرم میپیچید وسرم گیج میرفت وچشمام کل هستی وکائنات رو سیاه میدید یاد خداوحضرت محمد وحضرت فاطمه وامام حسین افتادم،تازه درحد چندثانیه قسمتی ازرنجهاومصیبتهایی که اینهاکشیده بودند ورومن کشیدم ومن تازه خداوحضرت محمد وحضرت فاطمه وامام حسین روفهمیدم،یکم بغض کردم وگریه م گرفت وازبس با شدت خشم وعصبانیت دستهایم روبهم فشرده کرده بودم،رنگ خون شده بود،تنهاکاری که کردم این بودکه باوجودحال خرابم محکم بغضم رو قورت دادم وگفتم همین که خداوحضرت فاطمه بودند ودیدندکافیست،همین که توشبهای اخر محرم من خودم رو در دشت کربلا ومیدون مبارزه حق وباطل دیدم وامام حسین رو درک کردم کافیست،همین که توماه محرم چنین تجربه وحسی رو کردم کافیست،باخودم تصمیم گرفتم که جواب این کارش ودقیقا4ساله دیگه بدم ومن بایداینقدر مهم وبزرگ وفوق العاده و دست نیافتنی بشم که طرف مقابلم دستش بهم نرسه ونتونه پیشم بیادوحلالیت بخوادومن باید بزرگ ومهم ودست نیافتنی بشم....

۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۹:۴۳
بانو محدثه

 

وقتی که برای رسیدن به ارزوهات مجبور باشی قید تفریح واستراحت رابزنی وباوجود وقت کم وانبوهی ازکارها ودندان درد در کتابخونه دانشگاه دور از چشم دوستان پرسشگر و تاحدودی کنجکاو جای دنجی رو پیداکنی ومشغول خوندن برخی دروس فوق لیسانس بشی ووقتی انطرف قضیه بدانی که با این حجم از کار وکمی وقت قبول نشدن کاملا منطقی باشد اما دل که منطق نمیفهمد،من نرمک نرمک میخوانم وجلو میروم اما واقعا نمیدانم قرار است زمان من رو کجا وتاکجاببردحتی نمیدانم سال دیگر چگونه است ایامن شادهستم خیلی شادالبته؟ایا ان ارزوهای ته نشین شده ام براورده شده اند؟

گوش بدیم

۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۳
بانو محدثه

هیچوقت دلم نمیخواست شروع ماه جدیدبااتفاقات ناخوشایند باشه اما دست برقضا مهرماه امسال همین گونه شد،دقیقاروزاخرتعطیلات که اهواز سیاه پوش شدیعنی یک ملت داغدارشدن و روزهای بعدی هفته ماه جدید هم با یک خبر ناگوارتااخرهفته ادامه شد،چقدرهفته اول مهر دیر و بد گذشت،نمیخوام راجع به جزئیاتش چیزی بگم چون هنوز دقیقامشخص نیست قراره چه اتفاقی بیفته فقط درهین حدبگم که پسرعمه مشکوک به یه بیمارخاص ژنتیکی هست که یک هفته ست داریم نذر ونیازمیکنیم وازمایش ژنتیک داده ونتیجه اش20روزدیگه میاد وجنین عمه هم مشکوک به بیماری ست واحتمال سقط وجودداره،حکمت خدارونمیدونم فقط کاش این روزای سخت تموم بشه،نمیدونم خدا میخواهد ایمانمون روامتحان کنه وبسنجه یا هدف دیگه ای داره فقط این روزهاسخت میگذرند...حال خودمم مساعدنیستو4جراحی دندان دارم که از درد کل عصبهای بدنم دردمیکنن واحساس میکنم کله م بزرگ شده ولثه م التهاب داره ،پنجشنبه عکس دندان گرفتیم اماهنوزبه جراح مراجعه نکردم به گمانم این کشیدن دندان عقل بهش چله افتاده!!!تنهااتفاق خوب این هفته این بودکه کاکتوسم جنین داده:)

 

*برای پسرعمه4ساله م دعاکنید...

۰۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۸
بانو محدثه